محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
643
خلد برين ( فارسى )
از آنجا به كنار كشيدند و حصار دهدشت بىمانع و مزاحمى به حيطهء تسخير قلندر درآمده به ضبط و استحكام آن اهتمام نمود و چون خصمى در برابر نداشت مردم خود را مرخص فرموده سر به شكم - پرستى و عيش و عشرت گذاشت . و چون اخبار مذكور به مسامع جلال خاقان بلند اقبال رسيد اسكندر خان برادرزادهء خليل خان را به ايالت كوهكيلويه سرافراز و امت خان بيگلربيگى فارس و امراى ذو القدر توابين او را به دفع فتنهء قلندر و امداد اسكندر خان مأمور گردانيد . امت خان در سال نهصد و نود كه رايات جاه و جلال به عزم گوشمال عليقلى خان و مرشد قلى خان و ساير امراى خراسان در اهتزاز آمده بود فوجى از سپاهيان فارس را به سركردگى دوراق خليفه به امداد اسكندر خان مأمور و به طرف كوهكيلويه روان نمود . اسكندر خان به پشتگرمى ورود جنود فارس ، طايفهء افشار را كه متفرق و آوارهء هر گوشه و كنار بودند جمع آورده بر سر قلندر لشكر كشيد و در اين نوبت چون فى الجمله پرده از رخ كار آن بنگى لوت خوار برخاسته بود و الوار چنانچه بايد طريق متابعت وى نمىپيمودند و كسى از در امداد و معاونت وى در نمىآمد از راه اضطرار در چهار ديوار قلعهء دهدشت حصارى گرديد و معدودى چند كه با او بودند تاب مقاومت و ياراى قلعهدارى در خود نديده خود را از برج و بارهء حصار به كنارى كشيدند و غازيان ذو القدر خبردار شده [ 139 ] داخل حصار گرديدند و تيغ يمانى آغاز سرافشانى كرده هر كه را از تابعان قلندر ديدند به قتل رسانيده در جستجوى قلندر به هر كوچه و گذر دويدند . عاقبت آن گمنام را در بيغولهاى به دست آورده از آن مكانش بيرون كشيدند و با آن كه قرارداد خاطر طايفهء ذو القدر كه آن بد گوهر را گرفته بودند آن بود كه وى را زنده به درگاه معلى فرستند غازيان افشار هجوم آورده قلندر را به قتل رسانيدند و سر پر شور و شر آن بنگى مادرزاد را به درگاه جهان پناه فرستاده در حينى كه شهريار روزگار به تسخير حصار تربت حيدريه و گوشمال مرشد قلى خان و